شعر علوی و فاطمی
جمعه 20 آبان 1390      4583بازديد


کرد چنین راوی شیرین زبان
این خبر از بطن کتابی بیان
فاطمه محبوبه ی پروردگار
دختر پیغمبر والا تبار
شام زفافش همه با قرب و شاّ ن
بود سوی خانه ی شوهر روان
خیل ملک مشک بر او بپختند
عطر بهشتی به سرش ریختند
مشعل نور فلکی داشتند
شور و سرور ملکی داشتند
تا که گل خاتم پیغمبران
کرد به گلخانه ی شوهر مکان
پیر زنی خسته تن و بی نوا
کوفت در خانه ی خیرالنساء
گفت که ای مشعل پیغمبری
زهره ی افلا ک نکو اختری
خانه ی شوهر به تو آباد باد
خاطرت از رنج و غم آزاد باد
تازه عروسی و گل این چمن
لیک ببین جامه ندارم به تن
جامه ی نو بر تنت آراسته
چرخ نو اندوز تو را خواسته
هست اگر در حَرَم مرتضی
پیروهن کهنه عطا کن مرا
گفت چنین زهره ی افلاک و جوء
پیروهن کهنه اش آرند زود
پیروهن نو ز بدن دور کرد
خاطر آن غم زده مسرور کرد
صبح گهان ختم رٌسٌل مصطفی
رفت چو بر پر سش خیر النساء
کرد نظر شه به تن دخترش
دید کهن جامه بود بر تنش
گفت که ای گل به فدای تنت
فاطمه جان چون شده پیراهنت
گفت که دادم به رضای خدا
کرده ام ای شه به شما اقتدا
هر که دهد جامه ی خود را به دوست
گر بدهد جامه ی نو را نکوست
مطالب بیشتر


 نظرات شما



نام    
پست الكترونيكي:    
نظر:  
 
 
 
 
   
دریافت اطلاعات...
مقالات
دریافت اطلاعات...