داستان ملاقات محمد بن عیسی بحرینی با امام زمان (عج)
دوشنبه 25 مرداد 1389      7328بازديد


داستان ملاقات محمد بن عیسی بحرینی


والی به وزیر گفت این دلیل روشن و برهان محکمی است برابطال مذهب رافضی ها (شیعیان) نظر تودرباره مردم بحرین چیست وزیر گفت این جماعت متعصب هستند و منکر دلائل میشوند امر کن آنها را حاضر کنند و این انار را به آنها نشان بده اگر پذیرفتند و به مذهب ما درآمدند شما ثواب فراوان برده اید و چنانچه نپذیرفتند و همچنان بر گمراهی خود باقی ماندند .
 
آنها را در قبول یکی ازاین سه چیز مخیر گردان یا حاضر شوند با ذلت و خواری مثل یهود ونصاری جزیه بدهند یا جوابی برای این دلیل روشنی که نمیتوان آنرا نادیده گرفت بیاورند و یا اینکه مردان آنها کشته شوند و اولاد ایشان اسیر گردند و اموالشان به غنیمت گیریم والی رای وزیر را مورد تحسین قرار داد و فرستاد علما و افاضل و نیکان و نجبا و بزرگان شیعه بحرین را احضار نمود وانار را به آنها نشان داد وگفت اگر جواب قانع کننده ای نیاورید یا باید کشته شوید و اسیر گردید و اموالتان ضبط شود .
 
یا همچون کفار جزیه دهید آنها چون انار را دیدند سخت متحیر شدند و نتوانستند جواب شایسته ای بدهند رنگ صورتشان پرید و بندهاشان بلرزه افتاد سپس بزرگان آنها به والی گفتند سه روز به ما مهلت بده شاید بتوانیم جوابی که مورد پسند واقع شود بیاوریم و گرنه هر طور میخواهی بین ماحکم کن والی هم به آنها مهلت دادرجال بحرین در حالیکه هراسان و مرعوب و متحیر بودند از نزد والی بیرون آمدند و مجلس گرفتند و مشورت کردند آنگاه بنا گذاشتند از میان صلحا و زهاد بحرین ده نفر و ازمیان آن ده نفر سه نفر انتخاب کنند و چون چنین کردند به یکی از آن سه نفر گفتند تو امشب برو به بیابان و تا صبح مشغول عبادت باش و ازخداوند بوسیله امام زمان یاری بخواه او هم رفت و شب را به صبح آورد و چیزی ندید و برگشت و جریان را اطلاع داد شب دوم نفر دومی و شب سوم نفر سومی که مردی پاکسرشت و دانشمند بنام محمدبن عیسی بحرینی بود .

 با سر و پای برهنه رو به بیابان نهاد و مشغول دعاو گریه و توسل بخدا بود که شیعیان را ازاین بلیه رهایی بخشد و حقیقت مطلب را روشن سازد و برای تامین منظور به حضرت صاحب الزمان عج گردید درآخر شب ناگاه دید مردی اورا مخاطب ساخته و میگوید محمدین عیسی بحرینی چه شده تو را بدین حال میبینم و برای چه به بیابان آمدهای محمدبن عیسی گفت ای مرد مرا بحال خود واگذار من برای مطلب مهمی آمدهام که آنرا جز برای امام خود نمیگویم و شکوه آنرا نزد کسی میبرم که این راز را بر من آشکار سازد گفت ای محمدبن عیسی من صاحب الامر هستم مقصودت را بگو .

 گفت اگر تو صاحب الامر می باشی داستان مرا میدانی فرمود آری تو بخاطر مشکل انار و مطلبی که برروی آن نوشته شده و تهدیدی که والی کرده به بیابان آمده ای محمد بن عیسی گفت آری ای اقای من شما میدانید ما چه حالی داریم به داد ما برس حضرت فرمود ای محمد بن عیسی ! وزیر ملعون درخت اناری در خانه خود دارد و قالبی از گل به شکل انار در دونصفه ساخته و توی هرنصفی از آن قسمتی ازآن کلمات را نوشته و انگاه ان قالب را روی اناری نهاده و دروقتیکه انار کوچک بود توی آن گذاشته و آنرا محکم بسته آنگاه به مرور که انار بزرگ شده آن نوشته در پوست انار تاثیر بخشیده تا به به این شکل درامده .

 فردا نزد والی میروی و به او میگویی جواب تورا آورده ام ولی حتماباید در خانه وزیر باشد و قتی به خانه وزیر رفتید به سمت راست خود نگاه کن که غرفه ای میبینی انگاه به والی بگو جواب در همین غرفه است وزیر میخواهد از نزدیک شدن به غرفه سر باز زند ولی تو اصرار کن و سعی کن از ان بالا بروی وقتی دیدی وزیر بالا رفت تو هم با او بالا برو و او را تنها مگذار مبادا از تو جلو بیفتد هنگامیکه وارد غرفه شدی در دیوار ان سوراخی میبینی که کیسه سفیدی در ان است .

آنرا بردار که خواهی دید قالب گلی انار که برای این نقشه ساخته درآن کیسه است سپس آنرا جلو والی نهاد و انار معهود را دران بگذار تا حقیقت مطلب روشن شود و بوالی بگو ما معجزه دیگری هم داریم وآن اینکه داخل این انار جز دود و خاکستر چیزی نیست اگر میخواهی صحت آنرا بدانی بوزیر بگو آنرا بشکند وقتی وزیر آنرا شکست دود و خاکستر بصورت و ریش او میریزد محمد بن عیسی شادی کنان دست حضرت را بوسید و مراجعت نمود.

صبح که نزد والی رفتند همانطور که امام دستور داده بود عمل کردند والی به محمد بن عیسی گفت چه کسی این خبر را به تو داده است گفت امام زمان و حجت پروردگار پرسید امام شما کیست محمد بن عیسی یک یک ائمه را معرفی کرد .

تا به امام زمان صلواتاللله رسید والی گفت دستت را دراز کن تا من گواهی دهم نیست خدایی مگر خداوند یگانه و اینکه محمد بنده وپیامبر اوست و خلیفه بلا فصل بعدازاو امیر مومنین علی (ع) و اقرار به تمام ائمه کرد و ایمانش نیکو گشت سپس دستور قتل وزیر را داد و از مردم بحرین عذر خواهی کرد این حکایت نزد مردم بحرین مشهور وقبر محمدبن عیسی بحرینی درآنجا معروف و مردم به زیارت آن میروند.

بازگشت به داستان هایی از ملاقات با امام زمان علیه السلام
بازگشت به ویژه نامه ماه بندگی (ماه رمضان 89)


مطالب بیشتر


     نظرات شما



    نام    
    پست الكترونيكي:    
    نظر:  
     
     
     
     
       
    دریافت اطلاعات...
    مقالات
    دریافت اطلاعات...