بحر طویل خطبه حضرت زینب (سلامالله علیها) در کوفه
کوفه شهری است پر از فتنه و آشوب و بلا
صحنهای از کرب و بلا،
خلق ز اطراف و ز اکناف روان گشته سوی شهر،
گروهی به جگر سوز و گروهی به بصر اشک
و گروهی زخوارج همه خشنود
زخشم احد قادر معبود،
همه منتظر عترت پیغمبر اسلام،
به کوفه شده اعلام
که از جور و جفا و ستم و گردش ایام،
رسیدند به آیین اسارت حرم الله
به عز و شرف و جاه،
به اشک و شرر و آه
ستادند و گشودند همه چشم تماشا،
که ببینند اسیران شه کرب و بلا را
در آن هلهله و شور،
گروهی شده محزون و گروهی شده مسرور،
گروهی زخدا دور،
در آن عرصهی محشر
صدف بحر ولایت،
ثمر نخل ولا،
دخت علی،
شیر خدا جلوهی مصباح،
هدا،
شیرزن کرب و بلا،
زینب کبرا،
به همان شیوهی حیدر،
به همان عزت مادر،
به بلندای مقام دو برادر،
به فصاحت،
به بلاغت،
به شهامت،
به شجاعت،
چو یکی کوه مقاوم،
به خروش دل دریا،
به نهیبی که صلای علوی داشت
به نام احد قادر منان
به چنین خطبه سخن گفت
که دیدند به نطقاش نفس شیر خدا را
بعد حمد احد و نعت محمد
همه دیدند که آن عصمت دادار ندا داد
که ای وای بر احوال شما
مردم غدارِ ستمپیشهی مکارِ جنایتگرِ بیعار،
عجیب است که دارید بدین ننگ
به دل ناله به رخ اشک
الهی نشود اشک شما خشک
و بگریید به این ننگ
که بر دامن آلوده نهادید،
شما آن زنی استید که بگسیخت همه رشتهی خود را
و شما سبزی فاسد شده در مزبلههایید،
شما همچو گچ روی مزارید،
ندارید به جز زشتی و پستیّ و دورویی
که خود آراسته مانند زنان در اجنبیانید،
بگریید که پستید
نخندید که مستید
همین لکهی ننگی که نهادید به دامن،
به خدایی خدا پاک به صد بحر نگردد،
نتوان شست به آب دو جهان ننگ شما را
وای بر حال شما مردم کوفه!
به جگر پارهی پیغمبر اسلام چه کردید
که از آن،
جگرِ ختمِ رسل پاره شد و سوخت،
بدانید که از آتش بیداد شما سوخت
دل فاطمه آن بضعهی پیغمبر اکرم،
به خود آیید و ببینید
چه خونهای شریفی زِ دم تیغ شما ریخته بر خاک،
چه تنهای لطیفی که زشمشیر شما شد همه صدچاک،
چه بیباک کشیدید به آتش حرم آل نبی را
و کشاندید به صحرا و در و دشت
زن و دختر و اطفال صغیری
که نهادند سر از کثرت وحشت به بیابان
و دویدند روی خار مغیلان
و زدید از ره بیداد
به کعب نی و سیلیّ ستم
در حرم آل علی فاطمهها را
به خدا پیشتر از این ستم و ظلم و جنایت
چه به مکه چه مدینه
چه سر کوچه و بازار
ندیدند ندیدند قد و قامت ما را
گر از این ظلم و ستم ابر شود آتش
و باران همه خون گردد
و چون سیل ببارد به زمین
یا که سماوات شوند از همه سو پاره
و ریزند زافلاک به روی کرهی خاک
و یا باز شود کام زمین
و بکشد در دل پر آتش خود خلق جهان را
عجبی نیست،
شما نامه نوشتید که فرزند پیمبر به سوی کوفه بیاید،
در رحمت به سوی خلق گشاید،
همه گفتید که باید پسر فاطمه بر ما ره توحید نماید،
به چه تقصیر کشیدید به رویش
ز ره کینه و تزویر
همه نیزه و شمشیر،
گه از سنگ و گهی تیر،
کجا رفت جوانمردی و قدر و شرف و غیرت و مردانگی
افسوس که کشتید
پس از کشتن هفتاد
و دو تن مثل علی اکبر و عباس
نهادید به نی رأس امام شهدا را
کوفه رفته است فرو یکسره در ننگ،
از این خطبه شده زادهی مرجانه
دگر شیشهی عمرش هدف سنگ،
که ناگاه سر یوسف زهرا به سرِ نیزه عیان گشت
همان روبهروی محمل زینب
همه گفتند امان از دل زینب،
به جبین خون و به رخ زخم
و به لب آیهی قرآن،
چه دلانگیز صدایی،
چه ندایی،
چه نوایی
که زمام سخن از زینب مظلومه گرفته
نه همین برد دل خواهر خود را
که دل دشمن خود را
نه دل دشمن خود را
که دل قاتل خود را
همه گشتند در آن جلوهگری محو جمالش،
همه مبهوت جلالش،
همه دادند به انگشت نشانش،
نگه او به روی زینب
و زینب نگه افکند به رویش که هلالم!
چه قَدَر زود غروبِ تو سیه کرد
همه ارض و سما را
گل احمد،
گل حیدر،
گل زهرا،
همهی آرزوی من
به سر و صورت خونین
و به پیشانی بشکسته
و لبهای به خون شسته
و چشمان خدابین
و به اشکی که روان است زچشمت
به رگ پاره و خونی که روان است ز رگهای گلویت،
نگهم کن،
نگهم کن،
نگهم کن
که دلم پاره شد از نغمهی قرآنِ سرت بر سر نیزه،
عجبا فاطمه میگفت به من قصهی داغ تو،
نمیگفت که روزی به سر نیزه
سر پاک تو بر محمل من سایه کند،
لب بگشا ای به لبت آیهی قرآن
نه به من با گل نورسته خود حرف بزن،
در تب و در تاب شده،
بر تو دلش آب شده،
تا ز تنش روح نرفته است
بخوان بار دگر آیهی قرآن و بگو ذکر خدا را.
شاعر: غلامرضا سازگار