در این صفحه مجموعهای از داستانهای زیبای ملاقات با امام عصر (عجلاللهتعالیفرجهالشریف) را گرد آوردهایم؛ از تشرفات مشهوری که در کتابهایی مانند «کمالالدین» شیخ صدوق، «بحارالانوار» علامه مجلسی و «نجم الثاقب» محدث نوری آمدهاند (مثل داستان علی بن مهزیار، اسماعیل هرقلی و حاج علی بغدادی) تا حکایتهای معاصرتر از علما و مردم عادی. برای هر داستان، آغاز ماجرا و پیوند متن کامل و در صورت وجود، منبع آن را آوردهایم.
اثبات حقانیت شیعه: تشرف علامه حلی (رحمهالله) و نسخهبرداری کتاب
شهید ثالث، قاضی نورالله شوشتری (رحمهالله) میفرماید:
«بین اهل ایمان معروف است که یکی از علمای اهل سنت، که در بعضی از فنون علمی استاد علامه حلی (رحمهالله) بود، کتابی در ردّ مذهب شیعه امامیه نوشت و در مجالس و محافل آن را برای مردم میخواند و آنان را گمراه میکرد؛ و از ترس آنکه مبادا کسی از علمای شیعه کتاب او را ردّ کند، آن را به کسی نمیداد که از آن نسخهای بردارد...»
منبع: قاضی نورالله شوشتری، «مجالس المؤمنین»، ج۱، ص۵۷۱؛ حوزهنت: علامه حلی در خدمت امام زمان (عجلاللهتعالیفرجهالشریف).
ادامه این داستان را در اثبات حقانیت شیعه بخوانید.
سلطان سلاطین: تشرف شیخ محمد طاهر نجفی، خادم مسجد کوفه
شیخ محمد طاهر نجفی سالها خادم مسجد کوفه بود و با خانوادهاش همانجا منزل داشت. بیشتر اهل علم نجف که به آنجا مشرف میشدند او را میشناختند و تاکنون جز نیکی و صلاح از او نقل نکردهاند. او از هر دو چشم نابینا شد. او میگفت:
«هفت یا هشت سال قبل، به علت نیامدن زوّار و جنگ میان دو طایفه در نجف اشرف، که باعث قطع رفتوآمد اهل علم به آنجا شد...»
منبع: النجم الثاقب (ترجمه عربی)، ج۲، ص۲۴۶، حکایت ۵۵، اثر محدث نوری؛ معرفی کتاب در ویکیشیعه.
ادامه این داستان را در سلطان سلاطین بخوانید.
شفای سرطان پسربچه سنی در مسجد جمکران
من «سعید چندانی»، ۱۲ ساله هستم که حدود یک سال و هشت ماه به سرطان مبتلا بودم و پزشکان جوابم کرده بودند.
۱۵ روز قبل، شب چهارشنبه که به «مسجد جمکران» آمدم، در خواب دیدم نوری از پشت دیوار به طرف من میآید. اول ترسیدم، بعد خودم را کنترل کردم و این نور آمد و با بدن من تماس پیدا کرد و رفت. نور آنقدر زیاد بود که نتوانستم آن را کامل ببینم...
ادامه این داستان را در شفای سرطان پسربچه سنی در مسجد جمکران بخوانید.
تشرف جنگجوی غزوه صفین
یکی از شیعیان خاندان عصمت و طهارت (علیهمالسلام) میگوید:
«روزی نزد پدرم بودم. مردی را دیدم که با او صحبت میکرد. ناگاه در میان سخن، خواب بر او غلبه کرد و عمامه از سرش افتاد. اثر زخم عمیقی بر سرش ظاهر شد. از او پرسیدم: جریان این جراحت که به ضربه شمشیر میماند چیست؟
گفت: اینها از ضربه شمشیر در جنگ صفین است...»
ادامه این داستان را در تشرف جنگجوی غزوه صفین بخوانید.
تشرف مشهدی علیاکبر تهرانی در مسجد جمکران
آقا سید عبدالرحیم، خادم مسجد جمکران، میگوید:
«در سال وبا (سال ۱۳۲۲) پس از گذشتن بیماری، روزی به مسجد جمکران رفتم. دیدم مرد غریبی آنجا نشسته است. احوالش را پرسیدم.
گفت: من ساکن تهرانم و اسمم مشهدی علیاکبر است. در تهران کاسبی و خرید و فروش دخانیات داشتم؛ اما پس از مدتی سرمایهام تمام شد؛ چون به مردم نسیه داده بودم و وقتی وبا آمد آنها از دنیا رفتند و دستم خالی شد. برای همین به قم آمدم و آنجا اوصاف این مسجد را شنیدم...»
ادامه این داستان را در تشرف مشهدی علیاکبر تهرانی بخوانید.
تشرف حاج سید عزیزالله تهرانی در کربلا
حاج سید عزیزالله تهرانی برای فرزندش نقل کرد:
«روزهایی که در نجف اشرف بودم، به جهاد اکبر و ریاضتهای شرعی از قبیل روزه و نماز و دعا مشغول بودم. یک بار چند روزی برای زیارت مخصوصه امام حسین (علیهالسلام) در عید فطر به کربلای معلّی مشرف شدم و در مدرسه صدر، در حجره یکی از دوستان منزل کردم.
بیشتر اوقات در حرم مطهر مشرف بودم و گاهی برای استراحت به حجره میآمدم. در آن حجره برخی دوستان و زوّار هم بودند. آنها از حال من و زمان برگشتنم به نجف اشرف پرسیدند...»
ادامه این داستان را در تشرف حاج سید عزیزالله تهرانی بخوانید.
تشرف شیخ مرتضی انصاری (رحمهالله) در حرم امیرالمؤمنین (علیهالسلام)
عالم ربانی میرزا حسن آشتیانی، که از شاگردان فاضل شیخ انصاری (رحمهالله) بود، فرمود:
«روزی با عدهای از طلاب در خدمت شیخ انصاری (رحمهالله) به حرم حضرت امیرالمؤمنین (علیهالسلام) مشرف شدیم. پس از ورود به حرم مطهر، شخصی به ما برخورد و به شیخ انصاری سلام کرد و برای مصافحه و بوسیدن دست ایشان جلو آمد که...»
منبع: مرحوم نهاوندی، «العبقری الحسان».
ادامه این داستان را در تشرف جناب شیخ انصاری (رحمهالله) بخوانید.
تشرف تاجر اصفهانی و طیالارض با جناب هالو
حاج آقا جمالالدین (رحمهالله) نقل میفرمود:
«من برای نماز ظهر و عصر به مسجد شیخ لطفالله، که در میدان شاه اصفهان واقع است، میآمدم. روزی نزدیک مسجد جنازهای را دیدم که میبردند و چند نفر از حمّالها و کشیکچیها همراهش بودند. حاجی تاجری از بزرگان تجار، که از آشنایان من است، پشت سر آن جنازه بود و به شدت گریه میکرد و اشک میریخت...»
ادامه این داستان را در تشرف تاجر اصفهانی و طیالارض با جناب هالو بخوانید.
تشرف در روز عاشورای حسینی
«مرحوم حاج سید محمدتقی مشیری، که افتخار مصاحبت مرحوم آیتالله سید علی مجتهد سیستانی را داشت، در علم جفر مهارت و اطلاع کامل داشت و مجهولاتی را به وسیله آن معلوم و گمشدههایی را پیدا میکرد. وی نقل میکرد:
زمانی به کسالت پادرد مبتلا شدم، به طوری که راه رفتن برایم مشکل بود. هر چه توانستم معالجه کردم، بهتر نشد؛ تا جایی که گاهی مرا به دوش میکشیدند و میبردند، که...»
ادامه این داستان را در تشرف در روز عاشورای حسینی بخوانید.
تشرف شیخ طه نجف (رحمهالله) از مراجع تقلید
آقای قاضی حکایت زیر را به نقل از حجتالاسلام سید صادق شیرازی در کتاب «شیفتگان» آورده است:
«یکی از مؤمنین از طرف سید جعفر بحرالعلوم قصهای به این شرح برایم نقل کرد: ایشان روزی در محضر آقای سید حسین بحرالعلوم، نوه آیتالله سید علی بحرالعلوم نویسنده کتاب «برهان الفقه»، بودهاند.
سید حسین بحرالعلوم در اتاقی نشسته بود و از مهمانان و مراجعان استقبال میکرد. در این میان یک مرتاض مسلمان هندی وارد شد و وقتی خود را به آقای بحرالعلوم معرفی کرد، چنین گفت: «من میتوانم هر سؤالی را که از غیبیات داشته باشید با قلم و کاغذ جواب گویم و از آنها خبر دهم»...»
منبع: کتاب «شیفتگان».
ادامه این داستان را در تشرف شیخ طه (رحمهالله) از مراجع تقلید بخوانید.
داستان تشرف علی بن مهزیار خدمت امام زمان (عجلاللهتعالیفرجهالشریف)
علی بن مهزیار نقل میکند: من بیست مرتبه به حج بیتاللهالحرام مشرف شدم و در همه این سفرها قصدم دیدن مولایم امام زمان (عجلاللهتعالیفرجهالشریف) بود؛ ولی هر چه بیشتر جستوجو کردم، کمتر نشانی از آن حضرت یافتم. سرانجام ناامید شدم و تصمیم گرفتم دیگر به مکه نروم. وقتی دوستان عازم مکه بودند، به من گفتند: مگر امسال به مکه مشرف نمیشوی؟ گفتم: نه، امسال گرفتاریهایی دارم و قصد رفتن ندارم.
سالهای آغاز غیبت حضرت ولیعصر (عجلاللهتعالیفرجهالشریف) برای محبّان و دوستداران آن حضرت بسیار سخت و دشوار میگذشت...
منبع: شیخ صدوق، کمالالدین و تمامالنعمة، ج۲، ص۴۶۵ (باب ۴۳)؛ این حکایت در بحارالانوار ج۵۲ و الغیبه شیخ طوسی نیز آمده است (ویکی مهدویت). نکته: طبق سند کمالالدین، صاحب این تشرف «علی بن ابراهیم بن مهزیار» (برادرزاده) است، نه علی بن مهزیار اهوازی، صحابی امام رضا (علیهالسلام)؛ در یک نقل دیگر کمالالدین هم صاحب ماجرا «ابراهیم بن مهزیار» است.
ادامه این داستان را در تشرف علی بن مهزیار بخوانید.
استشمام عطر حضرت در سرداب مطهر سامرا
آقا محمد، که بیش از چهل سال متولی شمعهای حرم عسکریین (علیهماالسلام) و سرداب مطهر بوده است، میگوید: مادرم، که از زنان صالح بود، نقل کرد:
«روزی با خانواده عالم ربانی آخوند ملا زینالعابدین سلماسی (رحمهالله) و خود آن مرحوم، در سرداب مقدس بودیم؛ در همان ایامی که ایشان مجاور سامرا بود و قصد داشت ساخت قلعه آن شهر را تمام کند...»
منبع: النجم الثاقب، ج۲، ص۲۹۲ (محدث نوری)؛ در بحارالانوار ج۵۳ نیز نقل شده است.
ادامه این داستان را در استشمام عطر حضرت در سرداب مطهر بخوانید.
حکایت مرد صابونی
شخص عطاری از اهل بصره میگوید:
روزی در مغازه عطاریام نشسته بودم که دو نفر برای خریدن سدر و کافور وارد دکانم شدند. وقتی به طرز صحبت و چهرههایشان دقت کردم، متوجه شدم که اهل بصره و حتی از مردم معمولی نیستند. برای همین از شهر و دیارشان پرسیدم؛ اما جوابی ندادند. من اصرار میکردم...
ادامه این داستان را در حکایت مرد صابونی بخوانید.
حاج محمدعلی فشندی و تشرف به محضر امام زمان (عجلاللهتعالیفرجهالشریف)
«آنچه اکنون میخوانید داستانی است که در سال ۱۳۵۴ با یک واسطه شنیدم؛ صاحب ماجرا آن را نزد عدهای از علما در صفائیه قم نقل کرده بود. خوشبختانه در روز ۱۶ ذیالحجه سال ۱۴۰۰ هجری قمری خودم شخصاً در صحن مقدس حضرت فاطمه معصومه (سلاماللهعلیها) او را زیارت کردم و آثار صدق و دوستی اهلبیت (علیهمالسلام) در سیمایش آشکار بود. در میان داستانهای زیادی از شرفیابیاش خدمت امام زمان (عجلاللهتعالیفرجهالشریف)، همین داستان را هم پرسیدم و برخی نکات دیگرش را نیز برایم تعریف کرد...»
ادامه این داستان را در تشرف حاج آقا فشندی بخوانید.
داستان تشرف اسماعیل هرقلی و شفای او
«جمعی از برادران مورد اطمینان من خبر دادند که در اطراف شهر حلّه، شخصی به نام «اسماعیل بن عیسی بن حسن هرقلی» در قریهای به نام هرقل زندگی میکرد. او در زمان من وفات کرد و من خودش را ندیدم؛ اما فرزندش شمسالدین را دیدم و او حکایت پدرش را اینگونه برایم نقل کرد...»
منبع: علی بن عیسی اربلی، «کشف الغمّة»؛ نقلشده در بحارالانوار ج۵۲ و نجم الثاقب (متن کامل حکایت از کشف الغمه).
ادامه این داستان را در حکایتی زیبا از تشرف اسماعیل هرقلی بخوانید.
تشرفات آیتالله میرجهانی به محضر امام زمان (عجلاللهتعالیفرجهالشریف)
علامه میرجهانی به بیماری نقرس و سیاتیک (عرقالنساء) مبتلا شده بود. ایشان برای رفع این بیماری چندین سال در اصفهان، خراسان و تهران به روشهای قدیم و جدید معالجه کرده بود، ولی نتیجهای نگرفته بود. خودشان میفرمودند: روزی برخی دوستان آمدند و مرا به شیروان بردند. در بازگشت، به قوچان که رسیدیم توقف کردیم و به زیارت امامزاده ابراهیم، که بیرون شهر قوچان است، رفتیم...
ادامه این داستان را در تشرف آیتالله میرجهانی بخوانید.
تشرف آیتاللهالعظمی مرعشی نجفی در راه مسجد سهله
حضرت آیتاللهالعظمی مرعشی نجفی (قدسسره) چنین میگوید:
در ایام تحصیل علوم دینی و فقه اهلبیت (علیهمالسلام) در نجف اشرف، شوق زیادی برای دیدار جمال مولایمان بقیةالله الأعظم (عجلاللهتعالیفرجهالشریف) داشتم. با خود عهد کردم که چهل شب چهارشنبه پیاده به «مسجد سهله» بروم، به این نیت که جمال آقا صاحبالأمر (عجلاللهتعالیفرجهالشریف) را زیارت کنم و به این فوز بزرگ نائل شوم. تا سیوپنج یا سیوشش شب چهارشنبه ادامه دادم. تصادفاً در این شب رفتنم از نجف به تأخیر افتاد که...
ادامه این داستان را در تشرف آیتاللهالعظمی مرعشی نجفی بخوانید.
حکایت حاج علی بغدادی و سهم امام
«هشتاد تومان سهم امام (علیهالسلام) بر گردنم بود. برای همین به نجف اشرف رفتم و بیست تومان از آن را به جناب «شیخ مرتضی» (اعلیالله مقامه) دادم، بیست تومان به جناب «شیخ محمدحسن مجتهد کاظمینی» و بیست تومان به جناب «شیخ محمدحسن شروقی». تنها بیست تومان دیگر بر گردنم مانده بود که قصد داشتم وقتی به بغداد برگشتم به «شیخ محمدحسن کاظمینی آلیس» بدهم، که...»
منبع: محدث نوری، النجم الثاقب، ج۲، ص۱۵۰، حکایت ۳۱؛ شیخ عباس قمی نیز آن را در مفاتیح الجنان آورده است.
ادامه این داستان را در تشرف حاج علی بغدادی بخوانید.
ملاقات آیتالله سیبویه با امام زمان (عجلاللهتعالیفرجهالشریف)
روزهای زیادی با حاج آقای سیبویه گذراندیم؛ روزهای خوب و شیرینی بود. اما یک روز اتفاق عجیبی افتاد!
صبح آن روز حاج آقای سیبویه خیلی سراسیمه بود و حال عجیبی داشت. بعضیها فکر کردند نکند اتفاق بدی افتاده باشد و بعضیها برعکس فکر میکردند خبر خوشی به آقا دادهاند. نمیشد حدس درستی زد.
بالاخره صبرمان سر آمد و سراغ مدیر مدرسه علمیه، که با حاج آقای سیبویه رابطه نزدیکی داشت، رفتیم که...
ادامه این داستان را در ملاقات آیتالله سیبویه بخوانید.
داستان ملاقات شیخ علی حلاوی با امام زمان (عجلاللهتعالیفرجهالشریف)
برای تأمل و دقت بیشتر، این نمونه از تربیت واقعی را به نقل از خطیب دانشمند و عالم پرهیزگار، مرحوم شیخ علیاکبر نهاوندی (اعلیالله مقامه)، که آن را از عالم ربانی مرحوم حجتالاسلام آقا سید علیاکبر موسوی خوئی (رضیالله عنه) نقل کرده است، مرور میکنیم؛ باشد که در ادعاهای خود بیشتر بیندیشیم تا روشن شود تا چه حد راستگو و آماده فداکاری هستیم، که...
منبع: مرحوم شیخ علیاکبر نهاوندی.
ادامه این داستان را در ملاقات شیخ علی حلاوی بخوانید.
داستان محمد بن عیسی بحرینی و انار
والی به وزیر گفت: این دلیل روشن و برهان محکمی بر ابطال مذهب رافضیها (شیعیان) است. نظر تو درباره مردم بحرین چیست؟ وزیر گفت: این جماعت متعصباند و دلایل را انکار میکنند. دستور بده آنها را حاضر کنند و این انار را به آنها نشان بده؛ اگر پذیرفتند و به مذهب ما درآمدند، تو ثواب فراوان بردهای و اگر نپذیرفتند...
منبع: علامه مجلسی، بحارالانوار، ج۵۲، ص۱۷۸–۱۸۰؛ اسلامکوئست: داستان تشرف محمد بن عیسی بحرینی.
ادامه این داستان را در ملاقات محمد بن عیسی بحرینی بخوانید.
داستان باغبان: تشرف سید احمد رشتی در راه حج
هوا تاریک شده بود و همه افراد قافله نگران بودند. یکی گفت: حالا چه کنیم؟ اگر از مدینه و مکه برگشتیم، جواب زن و بچهاش را چه بدهیم؟ دیگری گفت: اگر ما تند نمیرفتیم، سید احمد عقب نمیماند. سومی گفت: اگر سید گرفتار راهزنهای جاده نشده باشد، حتماً تا حالا گرگهای گرسنه حسابش را رسیدهاند.
کاروان برای نماز صبح ایستاد. همه وضو گرفتند و نماز را به جماعت خواندند. پس از نماز، ناگهان صدای نالهای بلند شد و چشمها به سوی صاحب ناله خیره ماند. همه تعجب کرده بودند: سید احمد!؟ آن هم در این وقت که کاروان چند کیلومتر از او دور شده بود! این غیرممکن بود؛ اما واقعیت داشت!
همه دور سید حلقه زدند و از او خواستند شرح ماجرا را بگوید. او آرامآرام شروع به سخن کرد...
منبع: حکایت سید احمد رشتی در نجم الثاقب و مفاتیح الجنان (حکایت سید رشتی).
ادامه این داستان را در تشرف باغبان بخوانید.
داستان پیرمرد قفلساز: ملاقات امام زمان (عجلاللهتعالیفرجهالشریف) با یک کاسب ساده
استاد بزرگوار، حضرت آیتالله حاج آقا حسن صافی اصفهانی (قدسسره) داستانی نقل میکردند که بسیار شنیدنی و عبرتآموز است:
در کربلای معلّی یکی از علما که از علوم غریبه آگاهی داشت، تصمیم گرفت به وسیله علم جفر خود را به امام عصر (عجلاللهتعالیفرجهالشریف) برساند. برای همین در یکی از غرفههای صحن امام حسین (علیهالسلام) به محاسبات این علم پرداخت. پاسخی که دریافت کرد این بود که امام در داخل صحن با پیرمردی قفلساز در حال گفتوگو هستند، که...
منبع: نقل شفاهی آیتالله حسن صافی اصفهانی.
ادامه این داستان را در تشرف پیرمرد قفلساز بخوانید.
تشرف حاج علی بغدادی به روایت محدث نوری
مرحوم حاج میرزا حسین نوری (رحمهالله) در معرفی حاج علی بغدادی (رحمهالله) مینویسد: «حاج علی مذکور، پسر حاج قاسم کرّادی بغدادی و از تجار و فردی عامی است. از هر کس از علما و سادات بزرگوار کاظمین و بغداد که حال او را پرسیدم، او را به خیر و صلاح و صدق و امانت و دوری از عادات بد اهل زمانه ستودند.»
علامه نوری، که خود حاج علی بغدادی را از نزدیک دیده و حکایتش را از زبان خودش شنیده، چنین مینویسد: «در ماه رجب سال گذشته که مشغول تألیف کتاب «جنةالمأوی» بودم، برای زیارت مبعث عازم نجف اشرف شدم، سپس به کاظمین مشرف شدم و پس از زیارت، خدمت جناب آقا سید حسین کاظمینی (رحمهالله) که در بغداد ساکن بود رفتم و از ایشان خواستم جناب حاج علی بغدادی را دعوت کند تا ملاقاتش با حضرت بقیةالله (ارواحنا فداه) را نقل کند. ایشان پذیرفت و حاج علی بغدادی را دعوت کرد. آثار صدق و صلاح چنان در سیمای او آشکار بود که همه حاضران، با همه دقتی که در امور دینی و دنیوی داشتند، به درستی واقعه یقین پیدا کردند...»
منبع: النجم الثاقب، ج۲، ص۱۵۰، حکایت ۳۱. این همان ماجرای «حکایت حاج علی بغدادی» در بالاست که این بار از زبان محدث نوری آغاز میشود.
ادامه این داستان را در تشرف حاج علی بغدادی بخوانید.
تشرف دختری مسیحی خدمت امام عصر (عجلاللهتعالیفرجهالشریف)
دانشجوی مسلمان ایرانیای در آمریکا تحصیل میکرد. اخلاق خوب و رفتار اسلامی او باعث شد یکی از دختران مسیحی آمریکایی به او علاقه خاصی پیدا کند، تا جایی که به او پیشنهاد ازدواج داد.
دانشجو به او گفت: اسلام اجازه نمیدهد من که مسلمانم با تو که مسیحی هستی ازدواج کنم، مگر اینکه مسلمان شوی. سپس کتابهای اسلامی را در اختیارش گذاشت. او تحقیق و مطالعه فراوانی کرد، به حقانیت اسلام پی برد، مسلمان شد و با آن دانشجو ازدواج کرد...
منبع: کتاب «داستانهای حج» به نقل از «داستانها و پندها».
ادامه این داستان را در تشرف دختری مسیحی بخوانید.
روایاتی از اهلبیت (علیهمالسلام) درباره بقیةالله (عجلاللهتعالیفرجهالشریف)
روایت
امام باقر (علیهالسلام):
«فَإِذَا خَرَجَ قَائِمُنَا أَسْنَدَ ظَهْرَهُ إِلَى الْکَعْبَةِ وَ اجْتَمَعَ إِلَیْهِ ثَلَاثُمِائَةٍ وَ ثَلَاثَةَ عَشَرَ رَجُلًا، وَ أَوَّلُ مَا یَنْطِقُ بِهِ هَذِهِ الْآیَةُ: ﴿بَقِیَّتُ اللَّهِ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ﴾، ثُمَّ یَقُولُ: أَنَا بَقِیَّةُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ.»
ترجمه: وقتی قائم ما (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ظهور کند، به کعبه تکیه میدهد و سیصد و سیزده مرد گردش جمع میشوند. نخستین سخنش این آیه است: «بقیةالله برای شما بهتر است، اگر ایمان داشته باشید»؛ سپس میگوید: «من بقیةالله در زمین او هستم».
امام صادق (علیهالسلام)، در پاسخ به اینکه چگونه بر قائم سلام کنند: «یَقُولُونَ: السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا بَقِیَّةَ اللَّهِ»، سپس این آیه را تلاوت فرمود: ﴿بَقِیَّتُ اللَّهِ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ﴾.
ترجمه: میگویند: «سلام بر تو ای بقیةالله».
منبع: تفسیر روایی اهلبیت (علیهمالسلام)، احادیث آیه ۸۶ سوره هود؛ به نقل از کمالالدین ج۱ ص۳۳۰ و بحارالانوار ج۵۲ ص۱۹۱ (روایت اول) و الکافی ج۱ ص۴۱۱ (روایت دوم).
پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآله) نیز فرمود: «مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّةً»؛ هر کس بمیرد و امام زمانش را نشناسد، به مرگ جاهلیت مرده است (حوزهنت، WikiShia).
منابع
بیشتر بخوانید