وقتی سندی مهم پاره می شود
خبر به فاطمه (سلاماللهعلیها) می رسد که خلیفه، کارگزار او را از فدک بیرون کرده و آنجا را تصرف کرده است.
فاطمه (سلاماللهعلیها) تصمیم می گیرد به نزد خلیفه برود و از او توضیح بخواهد.
ـ ای ابوبکر، تو که ادّعا می کنی خلیفة پیامبر هستی، پس چرا فدک مرا غصب نموده ای و کارگزار مرا از فدک اخراج کرده ای. (1)
ـ مگر فدک، مالِ توست؟
ـ آیا تو نشنیده ای که پیامبر فدک را به من بخشید.
ـ ای دختر رسول خدا، برو برای این سخن خود شاهد بیاور.(2)
فاطمه (سلاماللهعلیها) قبول می کند و می رود تا شاهد بیاورد.
آن روز که پیامبر، فدک را به فاطمه (سلاماللهعلیها) داد اُم اَیمَن و علی
(علیهالسلام) شاهد بودند. فاطمه (سلاماللهعلیها) به خانة اُم اَیمَن می رود و جریان را برای او تعریف می کند.
اُم اَیمَن بر می خیزد و همراه با فاطمه (سلاماللهعلیها) به مسجد می آید، علی
(علیهالسلام) هم می آید. اُم اَیمَن رو به ابوبکر می کند و می گوید:
ـ ای ابوبکر، من از تو سؤالی دارم؟
ـ چه سؤالی؟
ـ بگو بدانم آیا شنیده ای که پیامبر فرمود: «اُم اَیمَن، زنی از زنان بهشت است»(3)
ـ آری، شنیده ام.
ـ اگر قبول داری که من از اهل بهشتم، اکنون، شهادت می دهم که پیامبر فدک را به فاطمه (سلاماللهعلیها) بخشید. (4)
علی
(علیهالسلام) هم شهادت می دهد که پیامبر فدک را به فاطمه (سلاماللهعلیها) داده است.
ابوبکر به فکر فرو می رود، او دیگر چاره ای ندارد جز اینکه فدک را به فاطمه (سلاماللهعلیها) برگرداند.
فاطمه (سلاماللهعلیها) از ابوبکر می خواهد تا سندی به او دهد که همه بدانند فدک از آن اوست.
ابوبکر کاغذی را می طلبد و در آن می نویسد که فدک از آن فاطمه (سلاماللهعلیها) است.(5)
ابوبکر سند فدک را به فاطمه (سلاماللهعلیها) می دهد، در همین لحظه، عمر از راه می رسد.
او می بیند که ابوبکر کاغذی را به دست فاطمه (سلاماللهعلیها) داده است.
او از جریان خبر ندارد، برای همین رو به ابوبکر می کند و می پرسد:
ـ این کاغذ چیست که به فاطمه (سلاماللهعلیها) داده ای؟
ـ فاطمه (سلاماللهعلیها) به نفزد من آمد و ادّعا کرد که فدک از آن اوست، من به او گفتم که شاهد بیاورد، او رفت و اُم اَیمَن و علی (علیهالسلام) را به عنوان شاهد آورد و آنها شهادت دادند که پیامبر فدک را به فاطمه (سلاماللهعلیها) داده است.
ـ خوب، آن وقت تو چه کردی؟
ـ من هم سندی نوشتم و آن را به فاطمه (سلاماللهعلیها) دادم.
ـ ای خلیفه، مگر نمی دانی که یکی از یاران پیامبر به نام ابن حدثان و همچنین دختر من، حفصه، و دختر تو، عایشه، شهادت داده اند که پیامبر فرموده است: «پیامبران از خود هیچ ارثی باقی نمی گذارند، و هر مالی که از آنها بماند صدقه است»، فدک از پیامبر بود و اکنون، صدقه حساب می شود.(6)
ـ ای عمر، اُم اَیمَن و علی
(علیهالسلام) شهادت داده اند که پیامبر فدک را به فاطمه (سلاماللهعلیها) بخشیده است، من با شهادت این دو نفر چه کنم.
ـ جناب خلیفه، شهادت علی
(علیهالسلام) قبول نیست چون شوهر فاطمه (سلاماللهعلیها) است و به نفع خودش گواهی می دهد، اما اُم اَیمَن هم یک زن است و شهادت او به تنهایی قبول نیست.(7)
اما مشکل این است که ابوبکر نوشته ای به دست فاطمه (سلاماللهعلیها) داده است.
اکنون، عمر به سوی فاطمه (سلاماللهعلیها) می رود و می گوید: «این نوشته را به من بدهد». فاطمه (سلاماللهعلیها) نامه را نمی دهد. عمر سیلی به صورت او می زند و هر طور شده نامه را می گیرد و آن را پاره می کند.(8)
فاطمه (سلاماللهعلیها) با چشم اشکبار از نزد ابوبکر می رود.
منبع: سایت سه نقطه
1 . الاختصاص ص ۱۸۵، بحارالأنوار ج ۲۹ ص ۱۹۲/
2 . الاحتجاج ج ۱ ص ۱۲۲، بحارالأنوار ج ۲۹ ص ۱۲۸، بیت الأحزان ص ۱۳۳/
3 . فقال: بلی...: الاحتجاج ج ۱ ص ۱۲۲، بحارالأنوار ج ۲۹ ص ۱۲۸، تفسیر القمی ج ۲ ص ۱۵۵، تفسیر نور الثقلین ج ۴ ص ۱۸۶، الطبقات الکبری ج ۸ ص ۲۲۴، تاریخ دمشق ج ۴ ص ۳۰۲، سیر أعلام النبلاء ج ۲ ص ۲۲۴، الأصابة ج ۸ ص ۳۵۹؛ إن أم أیمن امرأة من أهل الجنة: الخرائج و الجرائح ج ۱ ص ۱۱۳، الکافی ج ۲ ص ۴۰۵، الاختصاص ص ۱۸۳/
4 . الاختصاص ص 183
5 . الاحتجاج ج ۱ ص ۱۲۲، بحارالأنوار ج ۲۹ ص ۱۲۸، جامع أحادیث الشیعة ج ۲۵ ص ۱۱۶/
6 . اللمعة البیضاء ص ۳۱۰؛ و نقل هذا الکلام عن أبی بکر فی: السقیفة و فدک ص ۱۰۳، فتح الباری ج ۱۲ ص ۶، عمدة القاری ج ۱۴ ص ۱۶۳، عون المعبود ج ۸ ص ۱۳۵، فی تحقیق هذا الکلام إلی الغدیر ج ۶ ص ۱۹۰/
7 . الاحتجاج ج ص ۱۲۲، بحارالأنوار ج ۲۹ ص ۱۲۸، شرح نهج البلاغه ج ۱۶ ص ۲۷۴، تفسیر القمی ج ۲ ص ۱۵۵، تفسیر نورالثقلین ج ۴ ص ۱۸۶/
8 . الاختصاص ص ۱۸۵، بحارالأنوار ج ۲۹ ص ۱۹۲؛ الاحتجاج ج ۱ ص ۱۲۲، بحارالأنوار ج ۲۹ ص ۱۲۸، جامع أحادیث الشیعة ج ۲۵ ص ۱۱۶، تفسیر القمی ج ۲ ص ۱۵۵، تفسیر نورالثقلین ج ۴ ص ۱۸۶/