یا حـر،چنان که مادرت نامید، حرّی و آزاده


پنج شنبه 18 آذر 1389  



... مرد نزدیک می‌آید و پیش از هر سخنی، خودش را در پای امام می‌اندازد: - بابی برای توبه به رویم گشوده هست؟ راهی برای رسیدن به غفران، از پی این معصیت یافت می‌شود؟ عصیان مرا انابه‌‌ای به ستر می‌آید؟ من که راه بر پسر پیامبر بستم... من که ترس و تهدید نشاندم در دل خاندان رسول... من که... بابی برای توبه به رویم گشوده... - آخر آمدی؟ لبخند مهربانی برچهره امام می‌نشیند. - سر بالا بگیر حر... توبه‌ات پذیرفته... چقدر محبوبی اکنون، که خدا توبه کنندگان را بسیار دوست دارد...

السلام علیک یا حـر بن یزید ریاحـى

یا حسین ما را هم از قید دنیا آزاد کن.

... مرد نزدیک می‌آید و پیش از هر سخنی، خودش را در پای امام می‌اندازد:

- بابی برای توبه به رویم گشوده هست؟ راهی برای رسیدن به غفران، از پی این معصیت یافت می‌شود؟ عصیان مرا انابه‌‌ای به ستر می‌آید؟ من که راه بر پسر پیامبر بستم... من که ترس و تهدید نشاندم در دل خاندان رسول... من که... بابی برای توبه به رویم گشوده...

- آخر آمدی؟

لبخند مهربانی برچهره امام می‌نشیند.

- سر بالا بگیر حر... توبه‌ات پذیرفته... چقدر محبوبی اکنون، که خدا توبه کنندگان را بسیار دوست دارد...

امام دست بر سر حر می‌کشد، روبنده از چهره‌اش می‌گیرد، کفش از گردنش بر‌می‌دارد و خاک آن بر زمین می‌ریزد و مقابل حر می‌گذارد.

- سر بالا بگیر حر... اینجا همیشه دری برای باز آمدن گشوده است و آغوشی برای برگشتن، گشاده...

امام دو دست بر شانه‌های حر می‌گذارد:

- منتظرت بودیم... خدای تعالی را هزار حمد که عاقبتت به خیر شد... تا بهشت راهی نمانده...

حر برمی‌خیزد. اشک بر تمام چهره‌اش نشسته...

حبیب و زهیر و... حر را در آغوش می‌گیرند، گویی دلتنگی سالها به دیدار اکنون، می‌زدایند.

- کمی بنشین و خستگی بنشان، که از آن سو به ستیز پرشتابند.

امام می‌گوید. حر پر التماس اما می‌خواهد:

- اگر اذن دهید، من پیش از همه به میدان روم... و سر پایین می‌اندازد:

-که من پیش از همه مقابل ایستادم و...

بغض می‌آید و شرم و التماس. امام حر را در آغوش می‌گیرد، آن‌قدر طولانی که غبطه می‌نشیند در چشم و دل حبیب و زهیر و...

- برکت در جان و توان در شمشیرت... خدایت همراه و پناهت...

حر زره محکم می‌کند، شمشیر می‌بندد، سپر دست می‌گیرد، بر اسب می‌نشیند و در بدرقه نگاه امام راهی میدان می‌‍شود.

شور دویده میان رگ‌هایش و خشنودی در جانش، همان‌قدر که در بیراهه تاخته، پرشتاب به راه آمده و انتخاب کرده...

حر شمشیر می‌زند، می‌چرخد، سپر می‌گیرد، اسب می‌تازد و خون...

بیش از چهل سوار انداخته، که خودش خسته و خونین و پر زخم بر زمین می‌افتد و غبار میدان هنوز ننشسته، امام در کنارش به زمین نشسته و سر شکافته حر بر زانو گرفته.

لحظه‌ای از اندیشه حر می‌گذرد، کاش بهشت هم قرار آغوش امام داشته باشد... و لبخندی که مهربان بر چهره امام نقش می‌بندد.

امام با همان روبنده‌ای که حر صورت پوشانده بود، خون از چهره‌اش می‌گیرد و بر زخم سرش می‌بندد:

- چنان که مادرت نامید، حرّی و آزاده، در دنیا و آخرت، گوارایت بهشت و این عاقبت به خیری...

حر به آخرین نفس، عطر آغوش امام به سینه می‌کشد و چشمهایش بر هم می‌‍‌افتد.....

(منبع: فصل شیدایی لیلاها- سید علی شجاعی)

نقل است شاه اسماعیل صفوی قبر حر را گشود و پیکرش را سالم یافت، چون خواست پارچه ای را که بر سرش بسته بود باز کند، خون جاری شد و دوباره آن را بستند، آنگاه بر قبرش قبه ای ساختند. (1)

پی نوشت ها:

1 سفینة البحار، ج 1، ص 242 به نقل از انوار نعمانیه، سید نعمت الله جزایری.
دریافت اطلاعات...
مقالات
دریافت اطلاعات...